خرید بک لینک
چگونه گول نخوریم؟ (راهنمای تعمیرات لپ تاپ از زبان یک سینه سوخته!)طی چند روز اخیر یک پایم اتحادیه «رایانه و ماشین های اداری» بوده و یک پایم تعمیرات لپ تاپ. این چند روز به هرحال گذشا اما می توانست با را

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

یکی از چیزهایی ک این چند روز یاد گرفتم آن بود ک اشتباهات خود را ب هیچ عنوان ب دیگران نگویید؛ نگویید من فلانجا سادگی کردم و نباید میکردم؛ فلان حرف را باید می زدم و نزدم؛ فلان کار را باید انجام می دادم

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

هیچ بُردی مطلق نیست. شما در هیچ دادگاهی پیروز قطعی نخواهید بود. همواره خسارتی هست، هزینه ای ک باید بپردازید، چیزهایی ک باید از داشتنشان چشم بپوشید و یا مواردی ک بهشان رضایت دهید...قرار نیست همیشه حق ب حق دار برسد! رنگ عدالت واقعی را در این دنیا نخواهید دید. از پله کمالخواهی و ایده آل گرایی بیایید پایین.لبخند بزنید؛ شما قرار نیست یک تنه تمام دنیا را بر وفق مراد کنید..

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

مامان حتی از تصور اینکه من هیچ گاه ازدواج نکنم وحشت می کند. انکار نمی کنم ک ازدواج خیلی خوب است، آدم با ازدواج کامل می شود و از این حرف ها. اما قرار نیست با تصور عدم ازدواجم ماتم بگیرم یا دچار panic شوم. قرار است تا میتوانم رشد کنم ، بزرگ شوم و همه کارهایم را خودم انجام دهم.. .اگر فردی مورد علاقه و طبعم یافتم ک چ بهتر! اگر نه دنیا ک ب آخر نمی رسد...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

بنظرم الان ازدواج برای آقایان خیلی خیلی خیلی نسبت ب گذشته راحت تر شده.. امروزه زن ها تکلیفشان با خودشان روشن است. کاملا مستقل بار می آیند قادر ب اداره یک زندگی ب تنهایی هستند فنون مدیریت و اقصاد را خ

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

کنار هم دراز کشیده بودیم. زیر نور ملایم آباژور کنار تخت خواب که رنگ چای کم رمق داشت. اتاق بوی تن هایمان را گرفته بود. پتو را کشیده بودیم تا سینه. زل زده بودیم به صفحه گوشی من و jwel quest بازی می کردیم. گاهی تو انگشت میزدی به صفحه و گاهی من. ب زور پلک هایمان را باز نگه داشته بودیم. آن مرحله را که بردیم گوشی را گرفتم و خاموش کردم. سرم را فرو بردم توی سینه ات و بغلت کردم. دست بردی آباژور را خاموش کردی و بی آنکه چیزی بگویی بازویت را ب دورم حلقه زدی. خیلی زود هر دو به خواب عمیق فرو رفتیم.

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

پاییز است

کوچ کن به شهر آغوش من

تا در کوچه هایش

بهار را تجربه کنی...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

صبح استاد زنگ زد. سلام و احوال پرسی کرد مثل آدمیزاد!. خب فک کنم تازه کم کم داره یاد می گیره چجوری باید با من صحبت کنه! بعد دو سال زندگی مشترک!...

+انقدر قشنگه صداش انقدر گرم و مهربون و صبوره که روز منو میسازه و شادم می کنه. چقد من دوستت دارم آخه بشر!

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

امشب ازش پرسیدم : گرمای عشقمو احساس می کنی؟

من یک بخاری ام! بخاری که حرارتش حرارت محبته، عشقه، احساس می کنی؟

وقتی کنارمی، روشنم! گرما میبخشم...

برچسب: نویسنده: رضا رفیعی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:11

صفحه بندی